*مامانی پیشنهاد کرده بریم مسافرت.هر کسی قراره نظرش رو بگه و بعدشم نتیجه اینکه هر کدوم بیشتر رای آورد.راستش درست نمیدونم کدوم بهتره؟مسافرت رفتن یا با سکوت توی خونه چپیدن؟!!!مسافرته ممکنه برای روحیه ی کسل وخسته ی من خوب باشه،ولی از یک طرف دیگه ممکنه وضع رو خراب تر کنه.چون اکثر مواقع معاشرت بیش از حد من با آدما و در نتیجه دقیق شدن در رفتار و حرفاشون و گوش دادن به سخنرانی هاشون،ممکنه گند بکشه به روحیه ام.راستش رو بخوای حوصله ی درد سر جدید رو ندارم.تازه دو سه روزه که این مغزم خالی شده.از شما چه پنهون خیلی داره بهم خوش میگذره.به طرز بامزه ای خنگ شدم.کلی از دست خنگ بازی های خودم میخندم.
*میخوام فردا ریاضی مهندسی بخونم.خرید هم دارم،مانتو و شلوار و چیپس و ماست موسیر.(آره.آره میدونم که الان یه کم دیره ولی مگه حالا مهمه که دیره یا زوده؟؟)یه سر هم میخوام برم کتاب فروشی(نه که مشق کم دارم.به خاطر همینه!!)
*هر چند کتابخونه های اینجا به درد لای جرز دیوار میخورن،ولی قصد دارم توی یکیشون عضو بشم.چی میگن؟آخر پیری و معرکه گیری!!
*چه پررو!!!!!!!!!!میشه لطفاً یکی از من بپرسه:در دیزی بازه،حیای گربه کجا رفته؟؟؟
*دستم داره خیلی شیک،یه لایه ی کامل پوست میندازه.از چرب و چیلیب کردنشم متنفرم.بنابراین خیلی راحت پوست کنده میشم.
**اممم....چرا دروغ؟؟میخواستم امروز یه غر حسابی به جون شما و دنیا و ملت بزنم و عالم و آدم رو مزخرف و نفهم بنامم و بعدشم دپرسی و لعنت به دنیا و زندگی مضحکی که داریم.....ولی خب وقتی آخر شبِ دیشب،اینجا رو دیدم،خب تقریباً دیگه نق زدنم نیومد.حسش تموم شد....
نتیجه گیری اخلاقی(شایدم ضد اخلاقی!!!!):ناز اومدن،خیلی کیف داره.باور کن!!!
**خوبه حالا این خواهره درسخونه و نمیرسه سر به سر من بذاره،وگرنه دق میداد منو.والا....دیروز جلوی آیینه داشتم کلی فیگور میومدم،اون وسط ها هم یه چشمک تحویل خواهره دادیم.برگشته میگه:این دوستت راست میگفت که شبیه اون جونوره ای....در حالیکه چشام در اومده،میگم:کدوم جونوره؟؟؟در حالیکه داره از اتاق خارج میشد با لاقیدی انگشتش رو بالا میبره و میگه:همون صورتیه!!!!!!....تا چند ثانیه ای همین جوری خشکم زده بود.جون عمه اش وقتی مثلاً هم بخواد تعریفی هم بکنه،دق میده آدما رو!!!!تو رو خدا میبینی وروجک رو...
**باور میکنی چقدر مشق و درس دارم.این هوا...ولی الان که خیلی خسته ام،انگاری که گذاشته باشنم توی هاون و کوبیده باشنم...خدا شکر مغزه هم،گوش شیطون کر به خودش مرخصی داده،خدا وکیلی حیف نیست تعطیلاتش رو بهم بریزم....
**برای گریز از فکر کردن در مورد مطلبی،فکر نکنید ظرف شستن مفیدترین عمل برای سرگرم شدن و در نتیجه فراموش کردن خواهد بود.چون این کار دقیقاً حداکثر آزادی اندیشه رو برای تمرکز بر روی اون مطلب به شما میده........
**میدونی،پیداش کردم،این که اون آهنگه رو کجا شنیده بودم.حسم در مورد ارجاعم، بهم درست میگفت،فقط نمیدونم چرا خودش یادش نبود!!!!!!!!!!به هر حال حداقلش این یکی جواب داد....(درست نفهمیدی چی گفتم؟؟،تقصیر تو نیست که،آخه نصفش رو قورت دادم.حالا مگه مهمه اصلاً؟!؟!؟!؟؟!!)
**شاید باید اجازه بدم همه چی همین جوری بگذره،با بررسیش نکردن.نظرت چیه؟
**80 نفر!!!!به نظرت زیادی زیاد نیست!!!!!!!!!مخش معیوبه به خدا...عجب گیری کردم من!!!!
**دارم تیکه تیکه میریزمشون بیرون،همینجا.به خاطر همینه که مزخرفه!!!! **سردرگمی...فرار...تمرکز....فرار....جستجو.....فرار....نتیجه گیری....فرار....تعقیب....فرار....
گریز....فرار...فرار...فرار....فرار...فرار....فرار...فرار....
**یه بار بد نیست که آدم فرار کردن رو تجربه کنه.منظورم از فرار،معنی ظاهریش نیستا!!!یه کم عمقی بهش نگاه کن،حتماً میفهمیش.....دید قشنگیه،نه؟؟
**
خدایا،میشه یه روز این مغز من بپکه من راحت شم،میشه یه روز بیاد و من مشغولیات ذهنی تلنبار شده نداشته باشم.میشه من مجسمه ی ابوالهل شَم،هم رفتارم،هم قیافه ام.خدا جون لطفاً میشه من چوب بشم؟؟خدا جون میشه بقیه قورباغه بشن،من راحت شم؟؟
**
پنهان میکنم...پنهان میکنم...پنهان میکنم...
پنهان میکنم...پنهان میکنم...پنهان میکنم...
پنهان میکنم...پنهان میکنم...پنهان میکنم...
پنهان میکنم...پنهان میکنم...پنهان میکنم...
*خب،عید مبارک بادا که گفتیم،حالا نوبت سال نو مبارکه.....«سال نو مبارک»
*این چند روزه خیلی سرمون شلوغ پلوغ بود...به معنای کامل شده بودیم مرکز پخش و توزیع اسکناس دو هزار تومنی...دست این طراح اسکناس دو هزار تومنی واقعاً درد نکنه،جداً به ایشون باید جایزه زرشک طلایی رو داد.تقریباً از تمام اسکناس های قبلی بیریخت تره....
*چیدن سفره هفت سین تقریباً ده ساله که به من واگذار شده.راستش رو بخوای رنگ کردن تخم مرغهای امسال واقعاً قوز بالا قوز بود.برای این که تمام ایده هام رو در سال های قبل روی تخم مرغ ها پیاده کرده بودم و امسال ایده ی جدید نداشتم تا بالاخره ساعت 10 دیشب ایده ی جدید رو پیدا کردم.کشیدن گلهای ریز با لاک های رنگی براق،روی تخم مرغ سفید واقعاً چیز نازی در میاد.(به این میگن یه کم تعریف از خود،بلد نیستین یاد بگیرین!!)
*متاسفانه تقریباً تمام موارد جذاب عید گذشته و الان همه ی ما اینجا تو خونه نشستیم تا ملت فامیلِ همیشه در صحنه،پا بشن بیان عید دیدنی.....راستش رو بخواین من از این دید و بازدید های عید و ماچ بازیهای اون چندان خوشم نمیاد(البته الحمدالله اسلام ماچیدن افراد نامحرم رو حرام دونسته و بدین ترتیب تقریباً نصف آدم های بازدید کننده خودبخود فاکتور گرفته شدن!!)....
*به طور اتفاقی یه وبلاگی رو پیدا کردم که آهنگی که روش هست،خیلی خیلی آشناست،ولی یادم نمیاد کجا شنیدمش!!!خب در حین پذیرایی میتونم در موردش فکر کنم.....خدا کنه پیداش کنم وگرنه برای درس خوندن نمیتونم تمرکز کنم.......
*خیلی کفریم از اینکه همین جوری ابلهانه برای کنفرانس مهندسی اینترنت فصل سوم رو انتخاب کردم،تقریباً حفظی محضه(خدا میدونه که من چقدر از حفظ کردن متنفرم).حالا میام میبینم فصل چهارم در مورد"انواع الگوریتم های مسیر یابی در شبکه ی اینترنت"هستش.میتونی درک کنی چه مبحث توپیه.در واقع مخلوطی از دو درس طراحی الگوریتم و گسسته(در واقع میبینی که این دروس چه جوری توی دنیای واقعی پیاده میشن)....حالا میتونی حدس بزنی کی قراره بیاد این فصل رو کنفرانس بده؟؟؟ اون پسره که بهم خط درس میداد.حاضرم قسم بخورم نمیاد کنفرانسش رو بده.آخه جزو اون آدماییه که بد جور حفظیه...
*روز پر کاری داشتم،یه بساب بساب و بخون بخون و ببین ببین حسابی(آشپزخونه،مهندسی اینترنت،فیلم شبکه ی چهار)....تازه یه چیزِ خیلی خیلی بامزه کشفیدم،اینکه بیل جسم خیلی سنگینیه.اصلاً به ظاهرش نمیومد،اما تقریباً با بکار بردن انرژی زیادی بلندش کردم.تازه اصلا هم درست توی دستم جا نمیشد و در آخر اینکه نتونستم باهاش کار کنم....چی؟...آهان فهمیدم میخوای چی بپرسی!!!!!!!خب یکی از پیازهای نرگسی که هفته ی پیش کاشتیم بیرون مونده بود....میدونی،فهمیدن این که بیله اینقدر سنگینه،جداً برام هیجان انگیز بود.(میتونم حدس بزنم که به چی داری فکر میکنی،اینکه من چه آدم سطحیی هستم و چه چیزهای مسخره ای برام هیجان انگیز هستن.خب بذار منم نظرم رو بگم.تو هم یه آدم ظاهر بینی هستی که هیچ وقت جزئیات رو نتونستی ببینی.ببینم خوب کله پات کردم؟!؟!؟!شرمنده دیگه....)
*میدونی یه چیز دیگه هم کشفیدم،و اون اینکه وقتی میبینم همین جوری،الکی،بیخودی اینقدر زیادی دوستم دارن؛کلی کیف میکنم و لذت میبرم....حالا خدا کنه این بوته های توت فرنگی به ثمر برسن،وگرنه کلی آبرو ریزی میشه جلوی اعضای خانواده،بخصوص بابای ناز نازی.....
*خلاصه:دارم زیادی زر میزنم،سردمه،یاس میخوام........
به طرز وحشتناکی دچار حس های متفاوتی شدم که همه شون یکباره بهم هجوم آوردن:
خدای من،به طرز وحشتناکی گل یاس میخوام.از صبح این حس رفته توی وجودم و مرتب پیش خودم تکرار میکنم:یاس میخوام،عطر یاس....یاس...
به طرز وحشتناکی نگرانم.نگران خودم و هشتصد نفر دیگه.نگران مامانم،بابام...نگران اون وروجک که ازش خبری نیست،یا نگران اون دیوونه که یه مدتیه حرف های عجیب غریب میزنه،یا نگران اون راه گم کرده ای که بد جوری داره وسط دنیا گیج وویج میزنه،بد جور نگرانم که آخرش خودشو پرت کنه ته چاه؛یا نگران فرشته کوچولو،چون هنوز سرما خوردگیش خوب نشده؛یا نگران دوست جون،چون بد جوری دل بسته،میترسم طرف آخرش گند بکشه به احساس بچه.......(میشه لطفاً همه مواظب خودشون باشن!!!)
به طرز وحشتناکی عصبانیم،یک و ماه و نیمی میشه که اون گند رو بالا آوردم،اما هنوز فراموشش نکردم.حالا خوبه کلی به نفعم شده ها.با این حال هنوز عصبیم میکنه.....
به طرز وحشتناکی هم میترسم.آخه نمیدونم آخرش چی میشه.من پیه ی تلاش بی نتیجه رو به تنم کشیدما ولی بازم از شکست خوردن به طرز اسفناکی میترسم....
تا اندازه ای هم خوشحالم،به خاطر قولی که مامان بهم داده.و تا اندازه ای هم ناراحت،آخه بد جوری مثل مجسمه رفتار میکنم،یه چیزی تو مایه های سیب زمینی و یه کم کفری،آخه چشمام رو درست باز نکردم و....
خب بهم حق میدی که بازم بگم هنوز سردمه؟؟
بد جور یاس میخوام.....................
این روز ها دختر خوبی شده ام...
صبح زود چای درست میکنم،و بعد میبرم توی اتاق جلویی،پشت میز،روبروی آن پنجره ی قدی...کتابم را باز میکنم و خیره میشوم به آن دیوار بلند و سیاهِ روبروی پنجره....
این روزها دختر خوبی شده ام...
چشم میگویم،ظرف ها را میشورم،اتاق ندا را تمیز میکنم،شعله ی گاز را کم میکنم......
این روزها دختر خوبی شده ام....
خفه میشوم...
این روزها دختر خوبی شده ام...
روحم را آنجا -- زیر آسمان ابری،زیر تلی از خاک -- چال میکنم...
این روزها دختر خوبی شده ام...
اما نمیدانم چرا هنوز سردم است...
«هی تو...آهان با تو ام.دارم بهت میگم اصلاً مثال خوبی نزدی،میدونی چرا؟برای اینکه من وارد اتاقم که میشم،روبروم دیواره،پشت میزم که میشینم،روبروم دیواره.به صفحه کامپیوترم که خیره میشم،بازم پشتش دیواره...تو چرا فکر کردی من با دیوار اتاقم غریبه ام!!!!!!!! چرا دیوار کوتاه کوچه بن بستِ چهار تا خیابون اونور تر نه؟؟؟!!!این همه دیوار،چرا دیوار اتاق خودم!!!خودت بهم اطمینان دادی یادم میره.اما من وارد اتاقم که میشم،چهار طرفم دیواره...تو مسئولی.تو مسئول اون مثالی هستی که زدی.خودت بیا دیوارا رو بردار.من زورم نمیرسه......»
راستش رو بخوای امروز میخواستم اینا رو publish کنم.اما قبلش کامنت ها رو خوندم.....
تو عمداً اون دو تا کلمه ی آخری رو نوشتی،همین طوره،نه؟
...........................................................................
عاشق شده ام....عاشق همان گربه اشرافی که این روزها بدون حضور فسقلی ها هم،می آید روبرویم می نشیند و یکسره چشم میدوزد،به چشمانم...
........................................................................
جدیداً علاقه خاصی پیدا کردم به راهبه های تارک دنیا....حسودیم میشه به دنیای پر از سکوتشون....
زندگی مسخره تر از اونیه که بخوایم جدیش بگیریم.میدونی،جداً مسخره بازیه....میخوریم،میخوابیم،درس میخونیم،کار میکنیم،سگ دو میزنیم،دعوا میکنیم و توی سر و کله ی هم میزنیم،بعدشم کپه ی مرگمون رو میذاریم و میمیریم.
اَه،چقدر بی تربیت و عنق شدم من....من اصولاً قبل از عید خیلی شارژ و سر حالم،ولی نمیدونم امسال چه مرگم شده.مثلاً همین دیشب، یه دعوای لفظی شدید با ندا داشتم،خیلی عجیب بود.از آخرین دعوامون چند سالی میگذره،اونقدر که اصلاً درست بخاطرش نمیارم....حال این دعواهه خیلی مهم نیست،چون به کلی فراموش شده.انگار نه انگار که دعوایی بوده....
دیشب تا حدود های نیمه شب کارم این بود که این کتاب اتللو رو تموم کنم.به طرز احمقانه ای مترجم داستان،کل قصه رو توی مقدمه لو داده بود.ولی پستی و رندانه اندیشی "یاگو" و همچنین فریب خوردن های ابلهانه "اتللو" و به بازیچه قرار گرفتن تمامی شخصیت ها باعث میشد آدم از خوندن کتاب دلزده نشه و اونو تا آخر ادامه بده.شخصیت ها به طرز فجیعی شبیه ادمهای اطرافمون بودن.اینکه چطور آدم های پست و در عین حال زیرک و باهوشی مثل "یاگو"میتونن آدمهایی مثل اتللو رو به حماقت وا دارن تا آدمهایی مثل "دسدمونا" رو قربانی کنن...در کل داستان اشتباهات فاحشی هم داشت.مثلا اینکه دستمال چه جوری به اتاق کاسیو راه پیدا کرد و اینکه چرا کاسیو از بیانکا خواست یکی عین اون دستمال رو براش گلدوزی کنه و چطور بیانکا دقیقاً دستمال رو وقتی پس آود،که کاسیو و یاگو داشتن حرف میزدن و اتللو گوش وایساده بود.(در حالیکه بیانکا میتونست خیلی مواقع دیگه اینکار رو انجام بده،در هر صورت داستان باید یه طوری پیش میرفت،نه؟)
لالایی بلد بود،خیلی هم خوب خواب میکرد،اما خودش خوابش نمیبرد.روم نشد بهش بگم:تو که لالای بلدی،چرا خودت خوابت نمیبره!!!!
مریم دیدی امروز بارون اومد،همونی که میخواستی!!!!!!!!!!
منتظرم تا ندا بیاد.....لباس صورتی کمرنگی پوشیده و جورابای سفید کوتاه،موهای طلایی اش رو دم اسبی بسته.زیر چشمی دارم میپایمش،اما نمیدونم اون چرا داره به من نگاه میکنه....نمیدونم چرا کسی دور و برش نیست،نه مامانی،نه بابایی،نه بزرگتری.....نکنه گم شده....یه لبخند بهش تحویل میدم،میرم به طرفش.در حالیکه با انگشت کوچیکم گونه هاشو نوازش میکنم ازش میپرسم:سیب کوچولو مامانت کوش؟(نمیدونم چرا فکر کردم باید سیب کوچولو خطابش کنم،اونم اعتراضی نمیکنه).با اون لحن بچه گونش میگه:مامانم خونه اس...--با بابات اومدی بیرون؟؟--(سرش رو میاره پایین)--بابایی کجاست؟ -- (اشاره میکنه به مرد لباس آبیی که داخل بانکه).....از خدا که پنهون نیست،از شما چه پنهون که توی دلم چهار تا فحش آبداری درست و حسابی نثار بابای بی مسئولیتش کردم...بهش گفتم:دستت رو بده به من تا بریم پیش بابایی...با کمال تعجب دیدم این کار رو کرد.دم بانکه که رسیدیم بهش گفتم:یه دختر خوب هیچ وقت دست مامان باباش رو ول نمیکنه.دستش رو هم به دست آدم غریبه نمیده(نمیدونم معنی غریبه رو میدونست یا نه).باشه عزیزم؟.....نگاهم میکنه،نمیتونم نگاهش رو بفهمم.....(ّبقیه ماجرا مشخصه دیگه)
.........................................
هیچ کدوم مقصر نیستیم،چون هیچ کدوم دروغ گفتن رو بلد نبودیم....اما کاش حداقل اون بلد بود.....
این ماجرا ها حداقل حسنی که داشت این بود که زن داییه این وسط یه تشکر درست و حسابی گیرش اومد،بخاطر دروغ گنده ای که چهار ماه پیش بهم گفته بود......
من که عشق بهارم رو خریدم(ماهیم رو میگم)و عیدم رسید.بنابراین از نظر من عید شماهام رسیده.پس عیدتون مبارک....

توضیح::این عکسه رو هم طبق معمول یادم نمیاد از وبلاگ کی کش رفتم!!!
"قران کریم،سوره:نمیدونم چیچی،آیه:بازم نمیدونم"
«بخورید و بیاشامید،اما اسراف نکنید»
"ترجمه:حضرت آیت الله خودم،بقیه اش هم همون بالایی"
«کوفت بخورید و زهرمار بیاشامید،اما به سگ گور به گور شده تان کباب برگ ندهید»
.........................
من نمیدانم چرا خون عالم و آدم از خون ما رنگین تر است....
........................
آدمیزاد که سهل است،جن هم به این آقای همکلاسی لبخند بزند،ایشان سر هِرهِر و کِرکِر را آغاز میکنند.تازه میفهم این دوست دخترشان چه آدم نجیبی است.اگر ما جای ایشان بودیم(البته دور از جونمان)،چنان پوستی از ایشان میکندیم که،جن که سهل است،حتی با پری هم دیگر هر و کر راه نیندازد.
من اصولاً از آدمایی که اونقدر شجاعت داشته باشن که بیان حرفشون رو راست و حسینی و رک بگن،خوشم میاد.به خاطر همینه که هیچ وقت نمیتونم از کسی که علناً و رک ازم انتقاد میکنه،بدم بیاد؛برای این که به سرعت شیفته ی شجاعتش میشم......
.........................................
به عمرم هیچ وقت مخ زنی نکرده بودم.یعنی در واقع هیچ وقت نخواستم مغز کسی رو اصلاح کنم.(هر چند بعضی وقتا از دستم در رفته و همچین کاری رو کردم،اما همیشه نیمه کاره رهاش کردم.میدونید این کار خیلی اشتباهیه که بخواین مغز و طرز تفکر کسی دیگه رو به تملک خودتون در بیارین...)
همین قدر بهتون بگم که یک ماه و نیم پیش که از ندا پرسیدم:تو به غیر از کتابای درسیت،کدوم کتاب رو به طور کامل خوندی....اونم خیلی ریلکس گفت:هیچ کتابی رو!!!!!!!!!!!بهش گفتم:چرا.اونم خیلی راحتر از دفعه قبل جواب داد:من از انجام دادن کارای بیهوده متنفرم،همیشه هم حوصله ام از خوندن کتاب سر میرفته!!!! ...... و این یه واقعیته که ندا واقعاً از کتاب خوندن خوشش نمیاد،اما این که چرا درساش رو اینقدر جدی میخونه،منم در عجبم....پیش خودم گفتم اینطوری نمیشه.باید این بچه رو اصلاح کنم....خلاصه رفتم تو نخ مخ زنی و اصلاح و تربیت دادن و این حرفا،اما نه علنی و آشکارا،به روشی کاملاً آب زیر کاهی!!!.خلاصه کلی این ضرب المثل "به در میگه،دیوار بشنوه"رو به صورت عملی پیاده کردیم....حالا فکر میکنید نتیجه چی بود؟؟؟قراره برای روز تولدش براش کتاب شکسپیر بخرم.حالا چرا شکسپیر؟؟؟من نمیدونم.راستش رو بخواین اصلاً هم قصد نداشتم علایق خودم رو به اون تحمیل کنم.بنابراین در انتخاب نوع کتاب خودش مستقلاً تصمیم گرفته.....
به این میگن اصلاحات(نه اونی که به زور به خورد ملت میدن)....
خیل خب حالا،کلاس گذاشتن دیگه بسه.(حالا خوبه من بندرت کار مثبت انجام میدم،وگرنه خفه تون میکردم از بس افه میومدم)
.................................
من بیشتر از اینکه این دو تا جوجه فسقلی رو دوست داسته باشم،عاشق گربه اشراف منشی شدم که قصد خوردن فسقلی ها را در سر می پروراند.
«از چه دلتنگ شدی،
دلخوشی ها کم نیست»
"سهراب"
به نظرتون میشه با اون جمله بالایی،یه مدت سرِ خودمون رو گول بمالیم؟؟؟؟؟
راستش رو بخواین من هر سعی کردم انگیزه ام رو بندازمش دور، نشد که نشد!!!!تا حالا شنیدید سنگ مفت،گنجشک مفت...البته همچین مفت مفت هم نه ها.موضوع سر شیش ماه عمر در بهترین دوره های زندگیته که باید قیدش رو بزنی و البته یه اعصاب داغون که پیگردشه.که اگه انگیزهه به ثمر نرسه(که این طوری هم به نظر میاد)خیلی برات گرون تموم میشه،اونم به خاطر هیچی که بدست آوردی....ولی خب،چیکارش میتونم بکنم،نتونستم دست از سرش بردارم....میبینی،من مصداق کاملی از آدمهایی هستم که کله شون باد داره.
راستش رو بخواین من تصمیم گرفتم به انگیزهه میدون بدم،حالا چه با نتیجه،چه بی نتیجه.بنابراین افسردگی و غمناکی و دپرسی و تفکرات روی هم روی هم،فعلاً تعطیل..قصد دارم یه مدت بزنم توی تریپ شوخی و خنده و مسخره بازی و جلف بازی و ژیگول گری و ولگردی،تا اندازه ای هم پاساژ گردی و پول بابا رو بر باد دادندی(فعلش درسته ها،فقط مال عهد باستانه!!!به جون خودم).رفتم دیگه تو مودِ دیوار راست بالا رفتن و زمین و زمان رو بهم دوختن.میدونید بذارید یه چیز دیگه ای هم بگم تا شماها بفهمین من چه موجود الاغی هستم.یکی از دوستای مدرسه ایم یه روز بهم گفت:آدم وقتی با تو دوست باشه،هیچ وقت حوصله اش سر نمیره،آخه هر روز یه بامبول بازیی در میاری!!!(البته منم دیگه اون شر و شور اون دورانم رو دیگه ندارم،ولی هنوزم میتونم حداقل ماهی یه بار رو یه بامبولی سوار کنم !!) راستش رو بخواین اون موقع از این حرفش کلی ذوق مرگ شدم.اما حالا میفهمم چه صفت غیر قابل تحملی دارم،بیچاره اطرافیان!!!اون طفل معصومی ها که نمی تونن از شر من خلاص بشن(باور میکنی چقدر دلم به حالشون میسوزه!!)ولی اقل کم شما ها میتونین هر روز وراجی های وَق وَقوی منو نخونین.خب دیگه،من اتمام حجت کردم....
یه جمله ای بود توی کتاب فارسی دوم(شایدم سوم)دبستانمون نوشته بود،که:هر چه برای خود می پسندید برای دیگران هم بپسندید،و هر چه برای دیگران نمی پسندید برای خودتان هم نپسندید(خلاصه یه چیزی تو همین مایه ها).....آره جونم،این جملهه از همون سال شده آویزه ی گوشمون!!!راستش رو بخوای من اصولاً خیلی آدم جدی و سخت گیری هستم،اصلاً هم در این جور موارد شوخی و مسخره بازیم نمیاد.بنابراین همون طور که هی فرت فرت از عالم و آدم انتقاد میکنم،همون اندازه هم در مورد خودم سخت گیر هستم و الکی اشتباهاتم رو زیر سیبیلی رد نمیکنم.....بنابراین خیالتون راحت،پتک تو سرم نخورده که هی از خودم عیب و ایراد میگیرم!!!از آدمای آشغالی هم که خودشون رو از مریم عذرا،مقدس تر میدونن،مثل سگ متنفرم.بنابراین عزیزان بیخودی برای هم افه نیاین.از من گفتن بود،حالا صلاح مملکت خویش،خسروان دانند....