دو دسته آدم هستن،که جداً خیلی بامزه هستن:یکی آدمایی که به طرز وحشتناک و ضایعی،اعمال و رفتار و عکس العمل هاشون پیشگویی پذیره، و دوم آدمایی که رفتار و اعمال و عکس العمل هاشون،به طرز فجیعی عیر قابل پیش بینیه.مخصوصاً اون عده ای که عکس العمل هاشون اصلا به شخصیاتی که دارن،نمیخوره.....میدونید،جداً بامزه هستن....
من فیلمایی مزخرف تر،مسخره تر،آشغال تر از فیلمایی که محمد رضا گلزار توش بازی میکنه ندیدم.کسی مزخزف تر سراغ داره؟؟؟بفرما،بیاد بگه،خودم بهش جایزه میدم....
"صدای سه تار زنگدار و ظریف و درونی است...(بقیه اش بماند،چون زیادی دستم رو میشه)."حالا میفهمم چرا از صدای سه تار بیشتر از هر ساز دیگه ای خوشم میاد....
من 18 سالگی گواهینامه ام رو گرفته ام و حالا گذاشتم لب کوزه و آبشو میخورم.از قدیم گفتن بچه ای که رانندگی مامانش بیسته،عمراً ماشین دستش بیوفته.....
"مردا یه سالشون که باشه بچه ان،هشتاد سالشونم که باشه،بچه ان."از فرمایشات مامان بزرگا...
الکی هم غر غر نکنید،شما بهتر میدونید یا مامان بزرگاتون.....(به جون خودم من بی تقصیرم،برید مامان بزرگای خودتون رو دعوا کنید)....
آخی...الان تاره دارم میفهمم چه صبر ایوبی داشته.....
..................................................................
-- نه.
-- چرا.
-- نه.
-- چرا.
-- نه.
-- چرا.
-- گفتم نه.
-- آخه چرا؟؟
-- برای اینکه انرژی هدر دادنه...
-- چرا؟؟
-- برای اینکه نرود میخ آهنین در سنگ...
-- چرا؟!؟!؟
-- برای اینکه بعضیا بی لیاقت دنیا اومدن...
-- چرا؟؟؟
-- چرا و درد،چرا و کوفت،چرا و زهرمار،چرا و حناق...
-- تو چرا اینقد..........
-- ساکت......
.........................................................................................
هیچی نیست،هیچی...
خالیه...
میدونید درجه خنگ بودن،فرق داره.بالاخره هر کسی یه درجه اش رو داره.مثلاً درجه خنگولیت من،ماکزیممه.یکی از مواردی که ادما میتونن میزان خنگ بودن خودشون رو بسنجن،اینه که وقتی دچار مشکلی میشن،چقدر طول میکشه مغزشون از قفل بود بیرون بیاد و راه حلی برای مشکلشون پیدا کنن.بعضیا ممکنه اصلا مخشون کلید نکنه و شروع کنن به تجزیه و تحلیل و بالاخره مشکل پیش اومده رو دو در کنن.بعضیام مثل منِ خنگول،بعد از سه روز،مخ تابدارشون از هنگ بودن در میاد.بله،بنده ی آخرِ آی کی یو،بالاخره 4 صبح امروز،دیدم ای بابا،کلی بیخودی دارم خودم رو میندازم توی هچل،در حالی که به راحتی میشه این مشکل رو دور زد.حالا خوبه که کار از کار نگذشته بود و دیر نشد بود.....
من نمیدونم چه جوریه که وقتی این عرب ها حرف میزنن،گلو درد نمی گیرین.من که همش فکر میکنم استخون ماهی توی گلوشون گیر کرده از بس که به گلوشون فشار وارد میکنن....
من از این فیلم مسخره ی صورتی خیلی خوشم اومد....
مریمی دندونت خوب شد؟؟؟؟؟؟
من منتظرم هر چه زودتر هفت اسفند بشه،بیسکویتم رو زود بخورم،بیام......
اممممم.....یادم رفته بود که نباید عصبانی با دیگران حرف بزنم.امان امان از این زبون من.قول میدم سرشو بچینم....
شادی جونم،خوشحالم که هستی.وگرنه تنها میموندم......
چقدر از پرتقالهایی که فقط شیش کیلو پوست دارن،بدم میاد.بجاش از از پرتقالهای قرمز مَلَس،خیلی خوشم میاد....
واقعاً متنفرم از این اینکه یه عالمه موجود بدبخت رو میکشن تا ماها بخوریمشون.الهی کوفت بخوریم حالا دیگه....
شک نکن،خودم بودم.کار خاصی هم نداشتم.فقط داشتی با یه فیروزه ی چوبی حرف میزدی......
فقط یه کم!!!!!اینایی که نوشتم هموشون چرت و پرتن.....روت نشد بگی یا متوجه نشدی؟؟؟؟؟؟؟؟
وقتی بد اخلاقم،خودم بیشتر بقیه عذاب میکشم....
دیگه روحیه ی شاد و شنگول و شیطونم رو ندارم.حتی دیگه روحیه حساس و لطیف و شاعرانه ام رو هم ندارم.ولی تا دلت بخواد پُرم از حسهای نفرت،خشم،و عصیانگری.......
سه روز گذشته،ولی من نتونستم این موضوع رو حتی یه ذره فراموش کنم....یه کم عجیب نیست؟.البته که نیست.اتفاقات عادی میشن،ولی فراموش هرگز.....
من باید هر چه سریعتر خودمو به یه کتابفروشی برسونم....
کاش یه کم،کمتر زر میزدم....
جان مریم چشماتو وا کن / سری بالا کن / در اومد خورشید / شد هوا سفید / وقت اون رسید / که بریم به صحرا / وای نازنین مریم ......دارم اینو گوش میدم..
یه کم همه چی ساکت به نظر میاد....
نشد یه بار ما افسرده بشیم و بیایم تو وبلاگمون نق بزنیم و به زمین و زمان بد و بیراه بگیم و ملت فکر نکنن که ما عاشق شدیم.بابا جون من،آخه من عشقم کجا بود که دچار شکست در عشق شده باشم.(یه ذره عاقل شین دیگه،تا ما میایم افسرده شیم میاین برامون داستان میبافین و کلی نصیحت).
دیروز پکیدم از خنده،از دست اون بنده خداهه.اومده میگه که این جور اتفاقا برای هر کسی پیش میاد و تو باید قوی باشی و اصلاً هم اتفاق خاصی نیوفتاده که تو خودت رو ناراحت میکنی.(پیش خودمون گفتم بابا روانشناس).بعداً میدونید آخرش در اومده چی گفته؟؟؟گفت:ناراحت نباش،بالاخره یا خودش میاد یا نامه اش میاد یا خبر مرگش....بابا کوتاه بیا،تو هم ما رو گرفتیا....
آقا جون من اعصاب ندارما،یهو دیدی از زبونم یه چیزی در میره،اونوقت دعوا درست میشه.،تو رو خدا از این قوه ی تخیلتون کمتر میدون بدین .......
....................................................
تنها چیزی که توی وجودم وول میخوره،سرکشی و عصیانگریه......نمیتونم این موضوع رو برای خودم حلش کنم.احساس میکنم که فقط میتونم با تموم قدرتم،تحملش کنم.بیچاره مامانی،فکر میکنه افسرده شدم و هی میگه اتفاقی که نیوفتاده،برای خیلی ها ممکنه پیش بیاد،تو هم یکیش......اما من بشدت از اتفاق افتادن این ماجرا،احساس تنفر میکنم.چون پیش بینیش نکرده بودم و برای اتفاق نیوفتادنش هم کلی زحمت کشیده بودم.ولی همه چی واروونه از آب در اومد.با تمام وجود کفرم در اومده و حرصیم.اعتماد بنفسم بر باد رفته و خودم رو شکست خورده میبینم.
.................................................
« حرف " ا " از ته چاه،آه کشید:
-- من ته چاه اسیرم.ای وای،دارم میمیرم
کمک کمک " د " دلیر،برس به داد این اسیر
" د "دلیر اینور دوید،اونور دوید،بالا پرید،پایین پرید،زور زد و فریاد کشید،اما به جایی نرسید....»
از کتاب :یک حرف و دو حرف...
داشتم کتاب "انسان فضا طراحی" میخوندم،ولی ته اش به این کتاب یک حرف و دو حرف کودکان رسیدم...میدونید اصلا هم خنده دار و تاسف بار نیست....
زندگی کردن،اعصاب میخواد که من ندارم.
جیره ی من خیلی وقته که تموم شده......
کج شانسیم،بوی گندش همه جا رو برداشته........
هی تو،تا آخر عمرم فراموشت نمیکنم.تو باعث شدی از اون یه قطره اعتمادی به نفسی که برام مونده بود،حالا یه اتمشم باقی نمونه....
"زندگی رسم خوشایندی است".سهراب این یه مورد رو مثل سگ دروغ گفته.چون اتفاقاً اصلاً هم رسم خوشایندی نیست.
چطور باید روشنی های زندگی رو ببینم وقتی افتادم ته چاهی که تا لبش پر لجنه......
یکی خوبه؟دو تا چطور؟ده تا؟صد تا؟؟؟؟؟؟کدئین رو میگم.
روزگار هر طور عشقش بکشه،برات آش میپزه.بهتره به خودت زحمت ندی....
تا حالا جسمم داشت روحم رو به دنبال خودش میکشید.حالا موندم چه نعش کشی قراره بیاد جسمم رو بکشه....
میتونی درک کنی حالم چقدر خرابه.به هر حال بهتره درک کنی، وگرنه....
بهتره یه مدت برم خفه خون بگیرم....
هفت و نیم صبحه.هوای سرد زمستونی میخوره توی صورتم...میشینم روی آخرین صندلی اتوبوس و سرم رو تکیه میدم به شیشه...کسی رو نمیبینتم و شروع میکنم زمزمه کردن:
((بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم،گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه،محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر اورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به اواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی:
--از این عشق گذر کن!
سنگینی نگاه یکی رو حس میکنم،سعی میکنم بدون این که مستقیماً بهش نگاه کنم ببینم چه جور آدمیه....حدوداً 45 ساله است،با مانتو مقنعه مشکی،کاملاً صورتش رو برگردونده طرف من.لابد فکر میکنه عاشقم یا دیوونه...شعر به جاهای مورد علاقه من رسیده.باید یکی رو انتخاب کنم:بیرون اومدن از زیر نگاه خانمه یا لذت خوندن بقیه شعر.........
یادم آید تو به من گفتی:
-- از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن،
آب آیینه ی عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا،که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن!»
با تو گفتم:«حذر از عشق؟!-ندانم
سفر از پیش تو؟هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد،
چو کبوتر،لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی،من نه رمیدم،نه گسستم...»
باز گفتم که:«که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم،نتوانم!»
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب،ناله ی تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که:دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم،نرمیدم.
رفت در ظلمت غم،آن شب و شب های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو اما،به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!))
صورتم رو برمیگردونم طرف خانمه،نگاهش رو میدزده....دو ایستگاه بعد پیاده میشه،هنوز هوای سرد زمستونی به صورتم میخوره...
..............................................................................................
شاید لازم باشه بعضی وقتا از نگاه دیگرون فرار نکنی و لذت خوندن یه شعر رو بچشی!!!
چند کلمه دیگه:
--پنج ساعت برنامه نویسی.یک سوم پروژه نوشته شده...برنامه دارم امشب با دو سوم بقیه....
--این پسرک ابله عوضی،نفر اولی بود که در حالیکه داشت باهام حرف میزد،بی قیدانه سیگار هم میکشید.مطمئنم نفر آخر هم خواهد بود.جرأت داره یه بار دیگه امتحان کنه....
-- خیلی هم بد نیست که آدم فیلم های هشت صد قرن پیش رو یه بار دیگه ببینه.(من نمیدونم چرا این آقای فرمان آرا همش در مورد مردن فیلم میسازه!!!!یا این آهنگرانی هم عجب هنرپیشه ی توپیه...)
--نمیتونم تجزیه تحلیل کنم....در واقع نمیتونم بفهمم که اتفاقی.....امم...نمیشه که بیشتر.....شاید نباید ....نمیدونم.
میدونید،صفت هایی که انسانها دارن،دو دسته هستن:1-صفات ذاتی 2- صفات غیر ذاتی(فکر کنم بهش میگن تکسیبی).صفات ذاتی یعنی صفاتی که از همون اول تو وجود انسانهاست و اصلاً نمیشه تغییرش داد و صفات غیر ذاتی که به خاطر شرایط محیطی و خانوادگی که آدما دارن،این نوع صفات رو کسب میکنن،که البته این نوع صفت رو شاید بشه تغییرش داد(گفتم شاید...).بذارید یه مثال براتون بزنم،ببینید این که مثلاً من آدم لوس و ننر و نازک نارنجی و بدرد نخوری هستم،جزو صفات اکتسابی من محسوب میشن.و اینکه من یه آدم خودخواه و مغرور و گنده دماغ و ساده و زودباور و خلی هستم،به خاطر صفات ذاتی وجود منه که متاسفانه ذاتاً تو وجود من هستن و کاریشم نمیشه کرد.البته من با هفتای اولی،چندان مشکلی ندارم ولی این سه تای آخری،بد جوری کفریم میکنه.شما دوا درمونی سراغ ندارین؟!؟!؟!؟!؟!؟
واقعاً که!!!! نمیشد حالا سه روز زودتر راه بیوفتی؟!؟!؟!!تقصیر خودمم هست،باید حدس میزدم این بلاگ اسکای اگه قراره درست بشه پنج شنبه جمعه است،نه وسط هفته....
حیف،واقعاً حیف که اگه من یه چیزی رو دوست داشتم،اگه به چیزی دلبسته شدم،دیگه همه چی تموم شده و دیگه نمیتونم چیز دیگه ای رو جایگزینش کنم.بنابراین با کمال پررویی و البته شرمندگی فراوان(به خاطر هدر دادن وقت مردم)بر میگردم سر خونه زندگیم(همین وبلاگم رو میگم).
ای گند بزنن این طراحان مبل و صندلی با این طرح دادنشون.سلیقه نیست که،برگ چغندره(چقندر؟؟؟؟).هی من حرص بخورم که بابا،چهار تا آدم خوش سلیقه ی باهوش هنرمند برن طراحی و نقاشی و گرافیک بخونن تا این مملکت از این بی سلیقگی در بیاد،حالا هی برین بچسبین به این رشته های خشک و خشن ریاضی.آخه این مملکت مگه چقدر مهندس درِ پیت میخواد،دِ بگین دیگه،چند تا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امروز مراسم اتاق تمیز کنی داشتم،از دم در تا ته کنج اتاق.از آشغال دونی بودنش در اومده و کلی داره میدرخشه(باور ندارید،خب من چیکار کنم،میل خودتونه)
فردا کله سحر ساعت هشت!!!باید برم دانشگاه،این پروژه منفجر شده ای رو که سه روزه علافم کرده،نشون استاد بدم،ببینیم چه مرگشه؟!!!!!!البته استادی که باید پروژه رو بهش تحویل بدیم نه ها،مسئول سایتمون...خلاصه برنامه دارم فردا و فرداهای دگر هم.....
چه روز شیرینی خواهد بود وقتی صبح با سر درد شدید از خواب بیدار شی،چه روز شیرینی!!!!...و روزت به اندازه شیرینی ناپلئونی پودر خواهد شد...اگه اونقدر احمق نبودم و هی به خودم نمیگفتم که:حالا خوب میشه،الان خوب میشه،اون کدئین لعنتی رو زودتر بالا مینداختم و شاید کمی از شیرینی روزم کاسته میشد!!!!!!!!
داشتم به این فکر میکردم که چه حجم وسیعی از ادما Resume flag شون برابر یکه...و اینکه من عین یه آدم واقعی زندگی نکنم و تبدیل به یه ادم مجازی بشم،خیلی هم دور از واقعیت نیست و اتفاقا کاملاً قابل درکه وقتی تمام مغزم رو پر میکنم از کلماتی که همه شون virtual دارن،, virtual mode,virtual interrupt pending ,virtual interrupt flag , virtual memory , virtual friend که این آخری منو یاد "MAJAAZI "و بامزه بودن خودم میندازه...میدونید تو این زمونه زندگی کردن واقعی تقریبا غیر ممکنه،شاید بهتره بدون سخت گیری، زندگی مجازی خودمون رو داشته باشیمو یه virtual life هم به لغت نامه ذهنمون اضافه کنیم....
داشتم به این هم فکر میکردم که کی Overflow flag من یک میشه ؟؟؟؟؟
خب دیگه به چی داشتم فکر میکردم،اهان به این هم داشتم فکر میکردم که چرا اینقدر من راست میگم وقتی همه اینقدر دروغ میگن...بابا یکی بیاد به من یه کم دروغ یاد بده.ثواب داره به خدا....
به اینم داشتم فکر میکردم که این اقای مسیح چه آدم مهربونیه.عین یه داداش خیلی بزرگتر میمونه که وقتی میخواد خواهر کوچولوی لوسش رو نصیحت کنه،به جای اینکه بگه:تو چه آدم بدی هستی که با
پلیور و کتاب خودت رو آروم میکنی،میگه:«خوبه که با پلیور و کتاب بتونیم خودمون رو آروم کنیم» با ضمیر اول شخص جمع...
خب راستش رو بخواین دیگه حوصله ندارم بگم به چه چیزای دیگه داشتم فکر میکردم ولی امیدوارم شماها خوب متوجه شده باشین که من امروز معماری پیشرفته میخوندم....
آهنگش رو دوست داشتم.بدون این که بفهمم خواننده اش چی داره میگه.(هر چند اگه فارسی هم میخوند،اوضاع هیچ فرقی نمیکرد،چون همیشه اونقدر محو شنیدن آهنگه میشم که به متن شعر توجهی ندارم).نوشته هاش از اون مدل هایی بود که با یه نگاه نمیشد خوندشون.با دقت و تمرکز خوندم و لذت بردم....
درس معماریم هم همین طور بود.با یه نگاه نمیشد بفهمیش.با این تفاوت که با عذاب خوندمش.باید حفظش هم بکنم.خدا بهم رحم کنه.از درسهای حفظی متنفرم.متنفر....شنبه بهش شر و ور تحویل میدم،مثل خودش...این نه خودش میفهمه چی میگه نه ما ها...
از این استاد کامپایلرمون خوشم میاد.بچه پررو از همون اول سال،هر هفته دو جلسه اومده سر کلاس،هر جلسه هم دو ساعت کامل...با اون نیم وجب قدش هم بد جوری از پس این پسرای وراج کلاسمون بر میاد.از استادای دست و پا چلفتی بدم میاد.اما این از اونایی که خون شاگرداش رو تو شیشه میکنه...این استاده از اون استاداییه که هم خودش،هم تک تک شاگردای کلاسش میفهمن چی میگه... یکی بیاد بگه با این پروژه جدیدی که داده چه غلطی باید بکنم....
استاد ریزمون دیگه بیشتر بقیه آیینه دق منه.چون خودش میفهمه چی میخواد بگه،ولی بقیه نه...
بقیه هم ترکیبی از بقیه موارد فوق هستن دیگه...
امروز فهمیدم من به پُلیورهای مردم اهمیت میدم که به خودشون ابداً...امروز دوستم خودش رو خفه کرد که :این ورودی جدیدیه رو ببین خوشگله....بر میگردم بهش میگم:پلیورش رو دیدم،خوشگل بود...میپرسه خودش رو دیدی؟میگم:فقط پلیورش رو....رنگ زمینه خاکستری روشن با خطهای پهن سورمه ای و آبی،مطمئنم که پلیورش خیلی خوشگل تر از خودش بوده....به من چه اصلاً.چه اهمیتی داره آخه....
دلم یه کتاب 800 صفحه ای میخواد که به تختم تکیه بدم و پاهام رو روی هم بندازم و تا صبح کتابه رو بخونم....
از این ژاکتی که پوشیدم خیلی خوشم میاد،برای اینکه تا بالای انگشتای دستم رو میپوشونه.از هر نوع پوشیدنی آستین بلند خوشم میاد،از همونا که فقط انگشتات به زور بیرون میان...
باید ساکت بمونم،ساکت...جیک هم نباید بزنم.کاملاً رفتارش رو درک میکنم،خودمم بودم همین عکس العمل رو در اون موقعیت داشتم.اگه بهم میگفتن ماست سفیده،میگفتم نخیر،خیلی هم سیاهه....مطمئنم خودمم دقیقاً همین رفتار رو داشتم.همون قدر که اطمینان دارم ماست سفیده...
که چی مثلاً؟؟مثلاً میخواستی بگی خیلی زور داری،خیلی قدرت داری؟؟زرنگی،خونه های خشتی گلی رو خراب میکنی!!!هر چی سنگه جلو پای لنگه.آهان بریم هزار سال خدا رو شکر کنیم که تو یکی از این شهرها نخواستی زهر چشم بگیری،که اگه میشد یکی هم زنده نمیموند،که یعنی خیلی منت سرمون گذاشتی.که اگه زر زیادی بزنم همین بلا رو سر خودم میاری.نه باریکالله... چشمم روشن،دست عمه ام درد نکنه،تو اگه خیلی راست میگی این الم شنگه رو یه جوری جمع و جورش کن.دِ اگه خیلی راست میگی،بگو الان این جماعت بی پدر مادر چه خاکی تو سرشون کنن.کنسرو واسه شون ننه میشه؟،کمپوت واسه شون بابا میشه؟چادر های صحرایی براشون خونه میشه،مدرسه میشه،دانشگاه میشه؟اشک و آه و ناله واسه شون امنیت میشه؟بخاری میشه؟....آهان،ملت همیشه در صحنه!!!.اینا رو اینطوری نگاه نکن،پس فردا همه چی یادشون میره،همون طور که رودبار یادشون رفت،که اگه نرفته بود،بم به این فجیعی خراب نمیشد...یا اصلا یادشون هم بمونه،اینا به زور برای خودشون خونه دست و پا کردن،چه جوری این همه خونه و مامان بابا و مدرسه و امکانات اولیه و هزار جور چیز دیگه بیافرینن؟؟؟دِ بگو دیگه،از کجا بیارن؟؟...آهان،دولت،دولت اگه راست میگه اول شهر های ویران شده ی دوران جنگ رو سر و سامون بده....دیدی،حالا دیدی،هیچکی هیج غلطی نمیتونه بکنه.اصلا چی از جون این مردم بدبخت میخوای،هر روز یه بازی،هر روز یه مسخره بازی.یه بار جنگ،یه بار سیل،یه بار خشک سالی،یه بار زلزله...بیا برو جل پلاست رو جمع کن،خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه،بچه پررو،روشم میشه هر روز هر روز،ول کن هم نیست،مثل کنه چسبیدی بهمون که چی مثلا؟؟اوهوی با توام ها... لال که هستی،کر که دیگه نیستی!!!هر چه زودتر گورت رو گم کن که دیگه نمیخوام ریختت منحوست رو ببینم،زودتتتتتتتتتتترررر....
هی آقاهه،ازت متنفرم.آره ازت متنفرم.تویی که چهرت رو ندیدم ولی صدات رو شنیدم که میگفتی:"چه بهتر که مردن،همه میمیرین.اونا هم زودتر راحت شدن".... آره،آقاهه ازت بدم میاد...تو اگه میخوای بمیری برو خودکشی کن،چیکار بقیه داری لجن.کاش به جای بقیه تو مرده بودی،لال شی ایشاالله......
.................................
-- سلام نی نی
-- سلام
-- امتحانت رو خوب دادی؟
-- امتحانام...آره خوب دادم.
-- خب دیگه چه خبر؟؟
-- هیچی.آهان .امروز یه دوست گفت دیروز ترسیده باهام حرف بزنه.چون شیطنت از چشام نمیباریده.چون اخم بودم.....ولی من دیروز هیچیم نبود.تازه کلی هم ته دلم خوشحال بودم که مامان بابای دوستم زنده اند...به نظرت چرا ازم ترسیده؟؟؟
-- لابد ترسناک بودی دیگه
-- چرا؟؟
-- خب تو مثل قدیما دیگه خیلی سعی نمیکنی احساسات درونی ات رو زیر ماسک قرار بدی.این طور نیست؟.
-- آره.ولی باور کن دیگه انرژی اش رو ندارم.میدونی،بعد از اون موقع که اون بنده خداهه رو دعواش کردم.بد جوری حالم از خودم بهم خورد.درسته که خیلی حقش بود ولی این دلیل نمیشه که خشم و عصبانیت من در کنترل خودم نباشه.دارم سعی میکنم به زنجیرش بکشم.من اونو زندونیش کنم،نه اون منو.
-- آهان... خب؟
-- تو هم خوب منو گرفتیا...
-- بیراهه نرو،بقیه اش؟
-- امروز ندا کلی دعوام کرد که رو پاکت ثبت نام کنکورش،یادم رفته بوده که کد پستی رو بنویسم.
-- آهان......
-- دیروز یه آهنگ خوشگل از یه وبلاگه پیدا کردم اما مدلش اون طوریه که تا وقتی on هستی،آهنگه هم میخونه.این موضوع کلی منو دق داده...
-- خب.دیگه...
-- این هفته هم کلی باید خر بزنم،شنبه کنفرانس دارم.یک شنبه هم امتحان...
-- عیب نداره تموم میشه
-- آره،همین طوری داره عمرم هم تموم میشه...
-- آره قبول دارم.به خاطر این موضوع که افسرده که نیستی؟؟؟
-- نه چندان.ببینم باید مهم باشه؟؟...
-- نه چندان...
-- من سیب زمینی شدم؟؟؟
-- خودمم نمیدونم.فکر نمیکنم.ببین اصلاً مهم نیست..
-- آره نیست.
-- خب،دیگه؟
-- میترسم....
-- نخواستی ولش میکنی.تو که جایگزین براش پیدا کردی.....
-- مهم نیست.....
--آره،اصلا مهم نیست....
-- امکان داره،شاید بعداً
-- آره،هر وقت حسش بود...
--تقصیر منه؟
-- نه،رم کرده،نمیتونی کمکش کنی....
-- نمیشه...
-- اوهوم،نمیشه...
-- فراموش شده است.نه؟
-- البته نه،ولی این طور به نظر میرسه...
-- برات مهمه؟؟
-- ابداً...
-- شاید بهتره روشت رو عوض کنی؟؟
-- هول هولی نمیشه...
-- نمیشه کوتاه بیای؟
-- حرفشم نزن...
-- از خر شیطون بیا پایین.
-- اصلا حوصله اش رو ندارم.بذار همین جور پیش بره...
-- خلاف جهت جریان آب
-- مزخرفه،نمیشه...
-- آره نمیشه....
-- آره...خوشم میاد درکم میکنی..
-- خب،دیگه؟...
-- کشتی منو،بیا برو خونتون...دِ....
-- خیل خوب،دعوا که نداریم
-- نه.نداریم.شب بخیر
-- شب بخیر...
..........................................
هیچی بهم ربط نداره....
-- به تو ربطی نداره که دخالت کنی
-- اره نداره ولی من کردم.
--خیلی بیخود کردی،مگه نمیدونستی که تو این جور مواقع نباید فضولی کنی.
--آره.ولی من تحریکش کردم
-- اشتباه کردی،درس عبرت بگیر یه ذره
-- چشم.ولی خودت میدونی که چه آدم نادونیم.
-- خامی
-- اوهوم
-- خب چه خبرا...
-- فردا دو تا امتحان دارم.
-- استرس؟
-- اصلاً
-- دیگه؟
-- بمیرم الهی،این دوستم 23 تا از فامیلاش رو از دست داده.ولی من کلی خوشحال شدم که مامان باباش سالمن...
-- خب دیگه؟
-- دوست دارم یه مدت بدون خواننده وب بنویسم
-- چرا؟
-- همین جوری.لابد دوباره یه چیزی محکم خورده تو سرم
-- خب...
-- تو یه جاده خیلی معمولی هم دارم قدم میزنم.میدونی که...
-- آره
-- دوست ندارم فردا برم دانشگاه،میخوام تنها باشم یه ذره
-- فراموشش کن،ممکن نیست
-- اوهوم میدونم
-- دیگه
-- برو بابا تو هم وقت گیر آوردیا...میخوام برم شبکه بخونم
-- نه بابا،من که میدونم،حوصله اش رو نداری
--آره.راست میگی...به هر حال مرسی من جون که به حرفای خودت گوش کردی
-- خواهش میکنم،قابلی نداشت...
-- خداحافظ تا فردا...
خدای من...اونا واقعاً چیکار میکنن؟؟اونایی که عزیزاشون رو از دست دادن،اونایی که خونه هاشون رو سرشون خراب شده،بچه کوچولوهایی که مامان باباهاشون رو گم کردن،....اونا واقعاً چیکار میکنن؟؟؟الان زمستونه،شبه،هوا سرده،من الان میرم زیر لحاف گرمم میخوابم،اما اونا چیکار میکنن؟؟؟
دوست ندارم.از زلزله بدم میاد.دوباره سرم درد میکنه...