سه شنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1382
-1دیشب ساعت 11 به سرم زد که موهام رو کوتاه کنم(آخه خیلی بلند شده بود و منم حوصله جمع و جور کردنشو نداشتم)به خاطر همین رفتم به مامانم گفتم که موهامو میخوام کوتاه کنم همین الانم میخوام کوتاشون کنم.مامانم گفت الان که هیچ آرایشگاهی باز نیست خیلی میخوای ندا موهاتو کوتاه کنه.منم گفتم باشه.
اولش که دو ساعت در مورد مدل موم بحث کردیم؛همچین هم صحبت میکردیم که انگار ندا صد سال آرایشگر بوده(ندا همش سه جلسه رفته کلاس آرایشگری؛هنوز فرق قیچی و شونه رو نمیدونه)آخرش قرار شد ندا موهام رو مثل مدل مو نلی بزنه(نلی اون خواننده قدیمیه هست که خیلی نازه)خلاصه بگم ندا موهام رو کوتاه کرد.وقتی رفتم جلوی آیینه و موهای پرچین پرچین شدمو دیدم؛اولش که تا یه ربع سه تایی خندیدیم.بعدشم به این نتیجه رسیدیم که ندا عمراً آرایشگر بشه.اما بعدش پیش خودم فکر کردم عجب آدم نادونی هستم ها؛بقیه دخترا خودشون رو میکشن تا یه ذره خوشگل تر بشن اون وقت تو…
بعدش گفتم نه؛این موضوع خیلی برام اهمیت نداره.حتماً از بی خیالی و راحتی زیادم بوده که همچین کاری رو کردم.
صبح که رفتم دانشگاه ؛آرزو کلی دعوام کردو گفت تا 3 ماه همش روسری سرم کنم.سعدی جونم یه حکایت داره که یه تاجری ورشکست میشه؛به پسرش میگه اینو به کسی نگو…(حوصله ندارم بقیه اش رو بگم.احتمالاً خودتون میدونید)انگاری اینو قربونش برم برای من گفته.
-2من در این تاریکی
فکر یک بر ه ی روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد.
سهراب

عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 113893