| |
| چهارشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1382 |
|
-1 20 روز دیگه بچه فهیمه خانم دنیا میاد؛از حالا برای دیدنش روز شماری میکنم. -2بعد از اینکه دیروز ساعت 3 بعد از ظهر از خواب پریدم و تونستم Heuristic پروژه مون رو پیدا کنم؛قرار شد که برنامه اش رو بدیم یه آقایی برامون بنویسه(کی حوصله داشت سیصد خط برنامه بنویسه بعدشم هشتصد ساعت بشینه errore گیری کنه؛اونم توی یه هفته و وقتی که میان ترم آیینه ی دق هم داری)خلاصه امروز هفت صبح؛منو فرزانه و بابای فرزانه رفتیم یه کارخونه بزرگ؛تا اون آقاهه –کهn بار برنامه نویسیش خوبه و کل کارخونه روی برنامه های اون میگرده –رو ببینیم.وبرنامه رو براش توضیح بدیم که درست عین اون چیزی که ما میخوایم برنامه رو پیاده کنه.فرزانه طوری ازش گفته بود که من یه آقای گندة چهل ساله تو نظرم بود.اما اون یه پسر بچه نیم وجبی بیشتر نبود(البته بچة بچه که نه؛ یه ذره رشیدتر!!!اون لهجه بامزه جوادش منو کشته بود)چون به نظر میومد یه عالمه کار داشته باشه؛ تند تند درمورد این که بر اساس این heuristic چه جوری گره های درخت غیر وعده گاه میشن توضیح دادم.برگشته میگه کتابتون همراتونه که به من بدید بخونمش!!!!میگم مگه نفهمیدید که من چی گفتم.میگه نه؛اصلاً نفهمیدم.دِ آخه یکی نیست بگه من به این گندگی؛بوق بودم بیام اینجا.خیر سرم اومدم برات توضیح بدم دیگه.عمراً بدون اینکه توضیح های منو بفهمه بتونه برنامه رو بنویسه.اگه هم بنویسه؛به روش پویا مینویسه که اونم ابداً به دردمون نمیخوره. -3 خروش و خشم توفان است و دریا به هم می کوبد امواج رها را. دلی از سنگ می خواهد؛نشستن؛ تماشای هلاک موج ها را. فریدون مشیری
|
|
|