مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 26 شهریور ماه سال 1382

چقدر من اتاقم بهم ریخته است.من چقدر خوشم اومد که به تک تک پیرهن و لباسام کاور کشیدم.من چقدر چیزای سِت رو دوست دارم...امروز من توی شرکت،توی قسمتی که کار میکنم،دو ساعتی تنها موندم.آخه یه عده رفته بودن مسافرت،یه عده هم مرخصی.چقدر یه عالمه کار داشتن و به کار بقیه سر و سامون دادن،بامزه ست.....دو تا از دوستای ندا امروز خونمون دعوت بودن،چه گل های خوشگلی آورده بودن،خیلی حال داد.... مرجانم داره میاد چند روزی بمونه.چقدر هم صحبتی باهاش بعد از یه مدت طولانی کیف داره.....من چقدر از این شو سیما بینا خوشم اومد.خیلی دوسش داشتم،اصلا ممکنه یه چیزی بوی سنتی بودن داشته باشه و من ازش خوشم نیاد...الهی بمیرم.امروز دوست جونم عصبانی بود،شایدم افسرده.من هیچ کاری نتونستم انجام بدم،بر عکس،فکر میکنم حسی که داشت تشدید هم شد.من چقدر این جور مواقع کلافه میشم و دست و پام رو گم میکنم....زهره دوباره یادش رفت اسم کتابه رو برام بیارم...بابا چند روزه گیر داده که من پشت کامپیوترم چه غلطی میکنم،بیچاره که نمیدونه وبلاگ دارم و سیر تا پیاز زندگیم رو،رو میکنم....

وای چقدر امروز از بغل کردنِ اردکم کیف کردم، فقط حیف که من از هر چی بیشتر خوشم بیاد بیشتر بسته بندیش میکنم و یه جایی قایمش میکنم....چقدر عجیبه که من اینقدر به هر چیزی که متعلق به منه،وابستگی دارم....اِ...مرجان اومد،من دارم میرم.............................................................من چقدر از نقطه خوشم میاد!!!!!!!!!!


عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 113856