|
خوشحالم،بالاخره این شعر رو اینجا گذاشتم.همون 4 ماه پیش که خوندمش عاشقش شدم.دلیلشم نمیدونم.یه حس بود.همین:
سکوت دیوانه کننده این دیوارهای غربت سوزش از نفس افتادن خشم نور شدید و آزار دهنده شیار درهای زنجیر شده متنفر از انعکاس اشتباهاتم روزهای رفته عمرم همسفران گذشته ام در شلوغی تنهاییم و آشفتگی افکارم خود را به سردی آتش می افکنم و به نام شجاعت و ایمان برای آخرین بار توجه عابران را جلب میکنم برای آخرین بار اشتباهات موثرم را دوباره تکرار میکنم --- وسوسه جایگزین کردن یک داستان بجای هزاران شخصیت غیرقابل پیش بینی غرق باتلاق داستانمان می کند یادمان می رود که هر داستانی فقط بخشی از زندگی عده ای انسان است و به خودی خود پوشالی است فراموش می کنیم که قهرمان در انتهای داستان چگونه کوله بارش را به دوش کشید و پشت به تمامیت داستان به سوی روز دیگری قدم برداشت و تحت تاثیر پوچی خوفناک داستان برای آخرین بار خود را به سردی آتش می افکنیم و برای آخرین بار در این داستان اشتباهات موثرمان را دوباره تکرار میکنیم.
احسان پریم ........................................................................................................... کتاب پسر دایی رو خوندم.برام خیلی جالب بود.البته کتابه جالب نبود اما این که من تمام ذهنیات نویسنده رو جلو جلو میتونستم حدس بزنم برام جالب بود.میتونستم پیش بینی کنم که چه اتفاقی در داستان قراره بیوفته،یا الان نویسنده چه جوری اشتباهات قهرمان داستان رو توجیه میکنه و بعد بقیه داستان رو میخوندم.85 درصد حدسیاتم درست بود.این حدس بازی هم برای من تبدیل به یه بازی شده.اگه دارم فیلم میبینم،بقیه اش رو حدس میزنم و بعد میشینم ببینم چقدر از حدسیاتم درسته.اگه کسی داره باهام حرف میزنه هم همین طور.اما کاش نمی تونستم.برای اینکه حرف زدن دیگران برام خسته کننده میشن.مثلا ندا یا ساناز،کافیه یه کلمه بگن،تا ته قضیه رو گرفتم،اونوقت باید کلی منتظر بشینم تا حرفاشون رو تموم کنن.انگار که دو دفعه یه حرف رو بشنوم.
آهان داشتم در مورد سیذارتا میگفتم،میدونید عقیده نویسنده چی بود؟؟«اگه میخواین به کمال و فضیلت برسین،ناگزیر هستین که اول آدم کثیف و پستی بشین و این دو تا لازم و ملزوم هم هستن.»یه نویسنده مزخرف،یه کتاب بی معنی و یه قهرمان مغرور و پوشالی ..... .......................................................................................................... تمام ماهیچه های بدنم درد میکنه،اونم به خاطر این که دیروز تربیت بدنی داشتم.شدم عین یه خرگوش تنبل.کافیه یه ذره تحرک داشته باشم تا جونم در بیاد.خیلی هم بازیگوش شدم.از اول ترم تا حالا 30 ثانیه هم به درسایی که استاد شبکه مون گفته گوش نکردم،همش رو تا حالا شعر خوندم.خیلی از دست خودم عصبانیم،خیلی...پس من کی میخوام آدم بشم؟!؟!
|