|
گیجم،در هم برهمم.اصلاً انگار زنده نیستم.دارم بیخیال قدم میزنم ولی سوت نمیزنم.دیگه شیطونیم نمیاد.زمین و زمان رو بهم نمیدوزم.اصلاً هم حس نمیکنم که به خاطر از دست دادن این همه انگیزه،باید برای خودم جایزه بخرم.اصلاً یه جورایی بی حس شدم.این معماری پیشرفته بد جوری داره اعصابم رو خط خطی میکنه.اصلا دلیلی نداره.یعنی نباید برام مهم باشه،ولی بد جوری داره باهام بازی میکنه.از اتاقم نمیام بیرون.میترسم با یکی دعوام بشه.اَه...آخه ما برای چی زندگی میکنیم.اصلا چرا برای من این جور چیزا باید مهم باشه.من که آخرش میمیرم.هان؟چه فرقی میکنه آخه؟.شاید باید یه سری برم ولگردی.من که شق القمری نمیکنم،پس چرا اینقدر خسته ام.همین دو هفته پیش دندونام رو به دندون پزشک نشون دادم.گفت همشون سالمِ سالمن،ولی نمیدونم چرا همه شون درد میکنن.نه،سرم درد نمیکنه.شاید وراجی خونم پایین اومده.شاید باید با یکی حرف بزنم،نه فکر نمیکنم.اگه این طور بود دوست جون که امروز زنگ زده بود،پس چرا حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم.تازه،به اون چه ربطی داره که حال من گرفته است.خدا ی من.کاش این پسره ای که بهم خط یاد میداد،اخراج نشده بود،گندش بزنن،کاش لااقل مشقای آخرم رو دیده بود. این "ی"هام نمیدونم چه مرگشه که اینقدر به نظرم بیریخت میان.به همون اندازه که "ن"های اون به نظرم بیریخت میومدن...شاید باید برم کوه.حالا کوه از کجا گیر بیارم تو این هیری ویری.شمال هم میرفتم بد نبودا...اَه نمیدونم این چه حس مزخرفیه که پیدا کردم.شاید سگ شده باشم،اما نه،آخه واق واق نمیکنم و پاچه هم نمیگیرم.شاید خر شدم،اما اگه خر شدم پس چرا معماری نمیخونم.مثل گاو هم اصلا نمیخورم.مثل خوک هم توی لجن دست و پا نمیزنم.مثل جیرجیرکا هم جیر جیر نمیکنم.عین میمونا هم دلقک بازیم نمیاد....فکر کنم شدم کرم ابریشم،از همونا که دور خودشون پیله درست میکنن.توی این پیلهِ هم هیچ غلطی نمیکنم.در واقع همین هیچ غلطی نکردنه که باعث شده قاط بزنم دوباره... .............................................. وای خداجونم،قایم موشک بازی بسه.این همه بازی هیجان انگیز وجود داره.همش من باید چشم بذارم،اونوقت تو بری قایم شی؟؟؟اصلاً لی لی چشه؟؟گفته باشما،بیخود مثبت بازی در نیاریا،چون الان اصلا حوصله شطرنج رو ندارم.شطرنج واسه پیرمرداست.حالا میای بریم عمو زنجیر باف؟؟؟ |