دوشنبه 10 فروردین ماه سال 1383

*مامانه موافق بود،بابا و ندا هم.اما من مخالف بودم.دلیل خواستن..."دلیل خاصی ندارم."...دروغ گفتم،چه دلیلی خاص تر از اینکه من از معاشرت بیش از حد با آدما،اونم به مدت 5 روز متوالی،به شدت هراسونم.(آخه مسافرته که مثلاً کنار دریا و جنگل نبود،عید دیدنی رفتن خونه ی انواع و اقسام فامیل های شریف بود).در هر صورت من موفق شدم،چون تصمیم من خیلی جدی و قطعی بود ولی نظر اونا با شک و تردید....
*مرده شوری معلوم نیست میخواد چه بلایی سرش بیاره.بعضیا واقعاً شعور ندارن،وارد بازی میشن،ادامه میدن و به طرز ناشیانه ای کنار میکشن.در واقع گند میکشن به آخر بازی....چرا باید بیشتر توضیح بدم؟؟؟فکر میکنی چیزی رو عوض میکنه؟؟؟
*اندر حواشی ولگردی:

نیم متر بیشتر قدش نیست.توی دست چپش بستنی قیفی داره و دست راستش رو داده به باباش.سارافون آبیِ نازی پوشیده.آقاهه حدوداً 34 ساله باید باشه با یه پیراهن سفید که سر آستینش بستنیی شده...

دستشون رو دادن به دست هم.دختره حدوداً 25 ساله و پسره حدود 23 ساله.دختره مانتوی مشکی کوتاهی پوشیده،با یه شلوار کوتاه،گلدوزی سورمه ای سرِ جوراب سفیدش،خیلی نازه.آرایش قهوه ای تیره یِ غلیظی داره.پسره خیلی معمولیه،یه پیرهن شلوار معلولی.و یه کفش واکس خورده...

مامانی خیلی یواش میاد،میشناسمش.اما من میخوام تک تک مغازه ها رو چک کنم،اما تند تند،نه این قدر یواش...

مامانی هنوز توی مغازه دومیه،منم همه پاساژ رو گشتم...وایمیستم روبروی تابلو فرش مونالیزا،و یه لبخند ژکوند تحویلش میدم.درست در سه متریِ شمال شرقی من،پسره با اون موهای روغن چکونش،زل زده به حرکات دلقک وار من.دمم رو میذارم رو کولم و فرار...

میخوام برم کتاب فروشی،اما مامان حوصله نداره....نمیتونم که روی زمین،وسط پاساژ،پا زمین بزنم و جیغ بکشم که میخوام برم اونجا.بنابراین میریم خونه...


عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 114060