|
ساعت دوازده و چهل و پنج دقیقه هستش و من حوصله سر و کله زدن با پروژه رو ندارم.از نظر روحی هم اصلا استرس ندارم،برای اینکه زمان تحویل پروژه مون عقب افتاد(ببین اینجا کجاست که میگم،اگه بعد از تموم شدن پروژه مون این آقاهه از خریدنش سر باز بزنه،من اول اونو از پنجره پرت میکنم بیرون،بعدش خودمو!!).راستی این مرض حناق من هم دو سه روزیه که خوب شده،به سلامتی و میمنت نطقم باز شده(الان پیش خودش فکر میکنه که چقدر بد حرف میزنم.ولی موضوع اینه که من این وقت شب با کلاس حرف زدنم نمیاد،اونم توی بلاگم!!).....(راستی یادم باشه شالم رو به جالباسی آویزون کنم که عین ابله ها هر دفعه مجبور نباشم اطوش کنم)......ای بابا، فرزانه کجایی؟؟؟؟ .....میدونی امروز به چی فکر میکردم؟!به اینکه واقعاً قصد ما از بلاگ نوشتن چیه؟؟ بعد کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که دلیلش بیماری روان پریشی ایه که داریم وگرنه آدم عاقل نه بلاگ مینویسه و نه میخونه(با عرض پوزش فراوان،به هر حال این نظر منه،دلیلی نداره شماها به خودتون بگیرید و دلخور بشید!!).میخوام پا شم برم این فینال بسکتبال ایتالیا آرژانتین رو ببینم،قبلش باید کولر رو هم روشن کنم،یادم باشه گل یاسم رو هم با خودم ببرم.بعدش برگردم ببینم حوصله ام میشه با پروژهه سر و کله بزنم یا نه...... |