| |
| شنبه 4 مهر ماه سال 1383 |
|
|
خوبه.خوبه ….میدونی حربه ی من چیه؟با گریه کردن،آدمهای محترم رو از سرم باز میکنم…..باز یکی از همین برنامه های تکراری جواب نمیده،منم عصبانیم و اومدم اینجا وراجی کنم….چه جوری دلش اومد دل منو بشکنه؟؟!!!زودی یادم میره… برای شونصدمین بار روبان قرمز رو دیدم….فردا باید برم دانشگاه،راستش فردا کاملا قابل تحمله(اصلا کلی هم جذابه.یه مبحث جدید).اما موندم با روزهای بعد با اون آزمایشگاه ریز چه غلطی میخوام بکنم،مخصوصاَ با اون استاد شریف!!!!….پروژه تقریبا کد نویسیش تموم شده و رسیده به درست کردن ظاهرش و البته friendly کردن اون.این استاد پروژه مون هم بد جور گیر این user interface هستش و روش تاکید داره….حوصله ی این پیش درآمدٍ n ام رو ندارم….کمی مردد شدم….خسته ام اما خوابم نمیاد… از قیافه این خانم مسئول که اتفاقا خیلی هم خوش صحبته،خوشم نمیاد.امیدوارم مجبور نباشم زیاد باهاش سر و کله بزنم…..میخوام سوپریزش کنم اما خب حوصله ندارم و پشتکار و وقت… اگر این خواهر گرامی کمی کمتر حرف میزد،خیلی بهتر میبود… شب بخیر. |
|
|