|
رخت ها را بکنیم: آب در یک قدمی است. روشنی را بچشیم. شب یک دهکده را وزن کنیم،خواب یک آهو را. گرمی لانه ی لکلک را ادراک کنیم. روی قانون چمن پا نگذاریم. در موستان گره ی ذایقه را باز کنیم. و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد. و نگوییم که شب چیز بدی است. و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ. و بیاریم سبد ببریم این همه سرخ،این همه سبز. صبح ها نان و پنیرک بخوریم. و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام. و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت. و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند. و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد. و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون. و بدانیم اگر کرم نبود،زندگی چیزی کم داشت. و اگر خنج نبود،لطمه میخورد به قانون درخت. و اگر مرگ نبود،دست ما در پی چیزی میگشت. و بدانیم اگر نور نبود،منطق زنده ی پرواز دگرگون میشد. و بدانیم که پیش از مرجان،خلائی بود در اندیشه ی دریاها. ... |