مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 20 فروردین ماه سال 1384

راحت عمل میکنم،راحت عکس العمل نشون میدم و تعجب میکنم که چرا اون هم اینقدر راحته و اینقدر راحت عکس العمل نشون میده.اون که راحته و نفهم و بی رگ.شاید بهتره من کمی مراعات کنم،هر چند عمراً مراعات کردنش به من ربط داشته باشه.اون گربه کوچولوهای مردنی مون دیگه نیستن.یعنی یا مامانشون اومده بردتشون یا گربه همسایه اومده خوردتشون.(هر چند ته دلم ناراحتناکه،ولی به نظرت اگه مورد دومی هم اتفاق افتاده باشه،طفل معصومی ها،چیز خیلی زیادی رو از دست دادن؟؟؟حالا مثلا بقیه چیزا که هستن و نمردن،خیلی اتفاق مهمی رخ داده؟؟).یه آقایی که آلزایمر هم داشته دیروز فوت شده،میدونی کی مون میشد؟شوهرِ خواهرِ زن عمویِ مامانم.فکر میکنی مامان و بابا برای چی رفتن مراسم خاکسپاریش؟؟؟اگه دیدی بعد عمری یکی اومد ازت پرسید خرت به چند من؟؟بدون حتما وبلاگت رو خونده(که میخواستی یه ساعتی بگپی!!الان که دارم فکرش رو میکنم،میبینم چقدر زیاد!!!!) و دلش به حالت سوخته(میدونی که آدما چقدر رقیق و القلب هستن).بنابراین خواهش میکنم تو دیگه اینقدر خنگول نباش که اینو چهار ساعت بعد از گپی که داشتین، بفهمی.(از حالا بگم،خواهش میکنم بقیه بیخود به خودشون نگیرن و دلگیرناک بشن!)چون بعدش از دست خودت بسی عصبانی میشی و از ترحم هم خیلی متنفر.از صدای سه تار خوشم میاد.خیلی خیلی زیاد.ببخشید که اینقدر همه چیز به هم چسبیده بود،چون دقیقا توی ذهنم هم همینقدر و حتی بیشتر به هم چسبیده بودن(اصولا توی ذهن من چیزی تحت عنوان دسته بندی و بسته بندی و طبقه بندی تعریف نشده )


عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 114091