|
نگفتم "حس وراجی در وبلاگ"ام برگشته!!!! بابا این بسی خشمناک است!!! خدا بسی شفا عطایش بکناد(بابا من که آخر سیب زمینی هستم،با اینکه موضوع اصلا به من ربط نداشت و من فقط داشتم صدای خشمناکی رو میشنیدم،واقعاً نزدیک بود پس بیفتم!!!) اعتراف میکنم که تعداد زیادی از شوخی های من غیر قابل فهم برای دیگرانه.بارها و بارها و بارها میبینم که شوخی های من،کاملا جدی برداشت میشن.نمونه اش نوشته قبلی ام(همون که گفته بودم اتاقم خیلی منظم و براق و ... هست.اون موقع اونقدر وضع اتاق من اسفناک بود که تقریباً نمیشد توش راه رفت!!!) اونقدر دچار فوران انرژی هستم که میتونم شونصد و نود کار رو با هم انجام بدم(اتفاقاً این دفعه لحنم خیلی هم جدیه).بهتر قبل از زوالش(منظورم اَپو شدنشه)،یه کاری دستش بدم،چون به دنبال این فوران انرژی،رخوت و کرختی هستش. ای مرده شور ببرن این همه برنامه ریزی و مدیریت رو.کلاس شعرمون به طور کلی منحل شد.یه وقت خسته نشیدا ؟!!!!!! آخرای کد نویسی پروژه مون هستیم.کم کم باید داکیومنت نویسی و توضیحات نویسی(!!!!!) رو شروع کنیم.(از بکار بردن فعل جمع لذت میبرم،این موضوع برای آدم تنهایی طلبی مثل من،بسی تعجب برانگیزه!!! والا،شوخیم چیه؟؟) اوهوی فسقلی جون،یا بزودی مثل بچه ی آدم،آدم میشی و "حس وراجی در وبلاگ"ات برمیگرده،یا مثل بقیه پرتت میکنم بیرون!!!!(واقعاً عجب تهدید موثری،چقدرم که قراره بترسه!!! چشم نخورم یه وقت با این ارائه راه حل ام)!!!! |