Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1384

من نمیدونم این کارت دانشجوییم،حالا چرا موقع فارغ التحصیل شدنم گم شده(نه،من خیلی وقته که پروژه ام رو دفاع کردم،بلکه فقط دنبال فارغ التحصیل شدنم نرفتم).حالا باید صد جور جنگولک بازی رو انجام بدم تا المثنی برام صادر کنن.(ای الهی بترکی طالع روشن من!!)
سیم دوم ستارم پاره شده.(البته استاد محترم این بلا رو سرش آوردن.کسایی که منو میشناسن میدونن من چقدر با وسایلم محترمانه برخورد میکنم،و این جور رفتارا از من بعیده).به خاطر همین دلم الان کوچولو شده.
میدونی بعضی چیزا رو نمیشه نوشت،هر چقدر هم که چندان خصوصی نباشه و هر چقدر هم که دلت بخواد شروع کنی همه ی ماجرا رو بگی و کمی دق دلی در بیاری.ولی واقعاً بعضی چیزا رو باید محکم نگه اش داری.مثل دعوایی که با جناب مستر رییس داشتی.
میدونی،دلم مهمونی دوستانه میخواد.اوهوی دوستای من،چرا منو خونتون دعوت نمیکنین؟؟؟!!!(من دیگه چقدر پررو ام!!!!!!!!!!!!!!)
اگه بدونی امروز چقدر سر خانم همکار،محترمانه نق زدم!!!! طفل معصوم کوچولو ی نازنین.چقدر عذاب وجدانم الان.قول میدم دختر خوبی بشم.


عناوین آخرین یادداشت ها
دوستان
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 113997