| |
| یکشنبه 13 فروردین ماه سال 1385 |
|
|
خب خیلی خسته ام.تمام عید به مهمونی بازی گذشت.البته با این تفاوت که کارگردان فقط نقش میزبان رو به ما داده بود.کل تعطیلات عید رو حدودا هشت ساعت درس خوندم(واقعا چه شاهکاری!!)نیم ساعت تمرین سه تار(البته که من در آینده ذوالفنون ثانی میشم!!) و روزی سه دقیقه نق و نوق و غرغر(با کمال تاسف بیشتر از این زمان امکانش نبود) و خوندن چهار تا کتاب و خرید یه گردنبند و دستبد فانتزی و خوردن دویست و پنچاه گرم بادوم کوهی و بادوم زمینی و بادوم،پست یه متن کوتاه واسه وبلاگ،و البته تعجب تقریبا فراوان از تبریک سال نو یکی اونم بعد از مدتها غیبت دو طرفه،گرفتن بیش از دویست عکس از در و دیوار و سفره هفت سین و شکوفه ها و یه آدم کوچولوی جذاب، و گفتن جمله های عشقولانه به یه ماهی نقره ای یک سانتیمتری...و البته یه عالمه کارای دیگه که الان دیگه حس نوشتنش نیست. |
|
|