|
یاد قدیما افتادم.....دلم براش تنگ شده،بروی خودم نمیارم.....باز دردسر جدید.....باز کتاب،باز موسیقی،باز روال تکراری....من تا سه ماه آینده شش کیلو لاغر میکنم،اگه نشدم همه حق دارن بهم بگن سوسک....نمی دونم چرا اینقدر نیستم،چرا اینقدر رفتم توی حاشیه،چرا اینقدر کنار میکشم،چرا اینقدر محوم؟!!.....بعضی وقتا بد جوری کفر آدمو در میاره.بعضی وقتا بد جوری آدمو کنف میکنه.من فقط دور میشم و دستامو جلوی دهنم میگیرم.....بازم سرگردونم،هنوزم سرگردونم،تا ابد قراره سرگردون بمونم؟؟!!!....من دوست دارم اتفاقا اون جوری که من برنامه ریزیشو کردم اتفاق بیفته. مدتهاست که هیچی منو حیرتزده نکرده.من آمادگی تحول پیش بینی نشده رو ندارم.پیله اطراف خودم و ذهنم روز بروز محکمتر میشه..... |