|
اگه منو وقتی ۱۵ سالم بود به زور شوهر داده بودن،لابد شوهرم یه بچه مایه دار بوده،در آستانه ی اینکه مخشو بزنن و بچه منحرف بشه!!!بعد مامان باباهه به صرافت میفتن که بچه شون سر و سامون بگیره!!!!!...تا بخودم بجنبم ببینم چی به چیه،می بینم یه بچه دارم!!!!!اما خب،خر که نیستم.بالاخره دستم میاد چی به چیه!!شوهره از اون ادمای هیز مزخرفه.معلوم نیست روزا و شبا چه غلطی میکنه.مسلما برام فرقی هم نمی کنه.شوهرم مایه داره.سالای اول در دهنمو با پول می بنده.چون هنوز هم درست نفهمیدم چی به چیه!!هی پول خرج میکنم.هر روز رخت و لباس و کفش و کیف و دکوراسیون جدید...بچه هم داره ونگ ونگ خودشو میکنه!بذار بکنه!!یقینا بچهه که دو یا سه سالش شد،یهو جو مادرانه بهم دست میده.به خودم میگم گور بابای باباشو،فعلا بچه رو بچسب!!!کلی مادری میکنم براش،مهر و محبتای بیش از حد مسخره خرج میکنم.بچهه تا ۶ سالگی ازم سواری میگیره.باباشم برا خودش خوشه و کاری به کارا ماها نداره.منم بیخیال خونه جدیدی که گرفته برا خوشی هاش میشم!!!!بهش میگم هر غلطی میخوای بکن،فقط کاری به کار منو بچه ام نداشته باش!بچهه ۷ یا ۸ سالش که میشه،می بینم به به.پاک به باباش رفته.(بچهه پسره ها).به خودم که میام می بینم بله،مهر مادری کدوم کشکه،کدوم ماسته؟؟؟؟؟؟کم کم شروع میکنم پول جمع کردن،راه میفتم دنبال یه کار !!البته یواشکی.وقتش که شد،یه روز سرمو زیر می ندازم و میرم خونه ی صفا سیتی شوهرمو مچشو می گیرم.بعد بهش میگم :اصلا انتظارشو نداشتمو اینا(البته جون عمه ام).بهش میگم طلاقم بده.اونم خدا خواسته نصف مهرمو میده و خلاص.اهان.بچه رو هم اول می برم پیش خودم.بعدش که تو اون خونه مجردیه جا افتادمو یه همخونه یه خوب پیدا کردم،بچه رو میذارم تنگ بغل باباش!!بعد میام یه وبلاگ می زنم.اون موقع ها باید ۳۰ سال اینا داشته باشم.روزمره ی زندگیمو توش می نویسم و گاها هم هی فحش به جون جنس مذکر میکشم احتمالا!!!!حدس میزنم این کار حتی به محیط کارم هم بکشه.یه روز با آقای رییسم حسابی دعوام بشه و کاغذا رو پرت کنم تو صورتش!!!!!!!!!!!(واه واه،چه قوه تخیلی!!!!فیلم سینمایی شد اساسا)خلاصه بعدشم نمی دونم چه خاکی تو سرم بریزم.احتمالا خونه ام رو میفروشم و میرم پیش مامان بابام....
پیوست:چه انتظاراتی از قوه ی تخیل آدم دارین!!!خب من چه می دونم بعدش چی میشه!!!!
پیوست دوم:اعتراف میکنم عنوان و ایده ی اصلی رو خاله جون دادن.چون دیروز که دور برداشته بودمو حسابی داشتم سرکشی می کردم،خاله جون گفت:دلتو بذار پیش کسایی که ۱۵ سالشون که بوده به زور شوهرشون دادن!!!!!!!!!!!!
دیگه پیوست آخر:این پست برا خودم حال بهم زنه!!! |