X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

بوی تنباکوی باران زده را می دهد. بوی چوب. بوی عود. بوی برگ. بوی جنگل مرطوب. عطر جدیدم را می گویم. اما  مرد هم باید بوی جنگل بدهد ، گرم، امن، باران زده. نه بوی عطرهای هیچ بار مصرف پاپتی که توی صندوق عقب ماشین های زهوار در رفته کنار خیابان می فروشند و وقتی می زنی به دستت فقط بوی الکل می دهند و فرت و زرت هم می پرند و یک جوری هم می پرند که انگار هیچ وقت وجود نداشته اند. مرد(عطر) باید ماندگار باشد که حتا اگر هم رفت، سال ها بعد، خوابش را ببینی. 


الان یه دقه نگاه انداختم به وبلاگم، دیدم اینجا چقد ناله مى زنم


و این منم زنى تنها که دلش بغل مى خواد.


پیوست: به دمپاییم که فکراى ناجور در موردم مى کنید.


کاش نمى فهمیدى که عاشقت شدم. کاش اصلا عاشقت نشده بودم. کاش با این کارم، گند نزده بودم به دوستى مون. 


پیوست: اینجورى میشد وقتى یه آدم دیگه میاد گه میزنه به اعصاب و روان و احساسات من، میشد زنگ بزنم بهت، بگم رفیق بهت احتیاج دارم، یه ساعت میاى منو ببرى بالاى اون تپه مزخرفا که اون روز بردى؟


آدمى است دیگر، عوض مى شود. حتا اگر نخواهى. شرایطش جورى جور مى شود که وقتى دو قدم بروى عقب و به خودت نگاه کنى، بُهتت مى زند که این منم؟! خودمم؟! روزگار است دیگر. نخواهى هم عوضت مى کند. 


پیوست: عوض شدن با عوضى شدن، فرق دارد. 


احتیاج به یه دوست دارم. یه دوستى که بشه هر وقت شد بهش زنگ بزنى و بگى فلانى من دارم مى میرم، فلان جا، بیا ببینمت. دو تا قهوه تلخ بخوریم، حرف بزنیم، بعدشم گورمون رو گم کنیم تا تایم بعدى که داشتیم مى میردیم. 


پیوست: همه ى دوستاى خوبم یا ازدواج کردن یا از ایران رفتن. شماها دوست از کجا پیدا مى کنین که ایران باشن، ازدواج نکرده باشن، دیو.ث هم نباشن؟


سکوتم از رضایت نیست... 



پیوست: آدم ها هر چقدر بزرگ میشوند، نوشتن یادشان مى رود. نه؟




ظاهرا به تنها چیزى که دسترسى داریم، همین وبلاگمان است.

پیوست: گفتیم تا فیلتر نشده، یک کوفتى داخلش بنویسیم!!


گور باباى گایى که بعدش میرم.


پیوست: شیوه جدید زندگیمه


یک بار باید بنشینم سرِ فرصت. تو را بنویسم. تو که آخرینش بودى. 


پیوست: آدم فکر مى کند آخرینشان حتما هپى اِند ترینشان است! اما استثنا همیشه وجود دارد. مى شود که آخرینشان دهن صاف کن ترینشان باشد! 


پیوست دوم: درست یادم نمى آید، شاید براى من، اولینش به همان دهن صاف کنى اخرینش بود.


بچه ها شوخى شوخى به گنجشکا سنگ مى زنن. اما گنجشگا جدى جدى مى میرن.


لهِ له ام. داغونم. شکسته ام. قطعه قطعه شدم انگار. با یه ساطور، روى بند بند انگشتم. انگار که با صورت، خش خش روى آسفالت، کیلومترها کشوندنم. انگار که عین توى فیلما، به دست و پاهام طناب بستن و از دو طرف کشیدنم. انگار که بهم تجاوز شده.

انقد که داغونم.


در وقت دلتنگى هایتان چه مى کنید؟


پیوست: من ، زمین گاز مى زنم.


شاید خیلى زود، دیر نشود. حتا ممکن است خیلى دیر، دیر شود. میدانى، اما به هر حال دیر مى شود...


چطورى نجات پیدا مى کنم از شر این زندگى غمگین؟ از شر این زندگى که از تک تک گنجه و کُنج هایش، تنهایى چشم دوخته صاف به چشم هایم. 


مى دانى، تولدم است. 


   1       2       3       4       5       ...       87    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
آرشیو
-->
تعداد بازدیدکنندگان : 364528